وقتی دروغ می گویم، دوستم می دارند! راست که می گویم، بیزارند! ...
 
 
 
نویسنده : رها
تاریخ : ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات

عاشق شوید…

نه به خاطر لذت بوسه و هم آغوشی…

به خاطر تمرکز ذهن روی یک نفر عاشق شوید…

وفاداری لذت دارد…

همانقدر که زن را باید فهمید…

مرد را هم باید درک کرد…

همانقدر که زن “بودن” میخواهد…

مرد هم “اطمینان” میخواهد…

همانقدر که باید قربان صدقه ی روی بی آرایش زن رفت…

باید فدای خستگی های مرد هم شد…

همانقدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد…

کلافگی های مرد را هم باید فهمید…

خلاصه “مرد” و “زن” ندارد …

به نقطه ی “مــا” شدن که رسیدی…

بهترین باش برایش…

بگذار حس کند هیچکس به اندازه تو درکش نمیکند.


برچسب‌ها: عشق, عاشق, زن, مرد
نویسنده : رها
تاریخ : ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

من می گویم زن اگر زن باشد ...

 

باید بشود روی عاشقیش حساب کرد ...

 

که باید عاشقی کردن بلد باشد ...

 

که جا نزند ، جا نماند، جا نگذارد ...

 

که بداند مرد هم آدم است دیگر !...

 

گاهی باید لوسش کرد ، گاهی باید نازش را کشید ...

 

وگاهی باید به پایش صبر کرد ...

 

حتی من میگویم زن اگز زن باشد ...

 

از دوستت دارم گفتن نمی ترسد ...

 


تو میگویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد !!!...

 

بگذار دنبالت بدوند !...

 


و من نمیفهمم این که داری حرفش را میزنی ...

 

زندگی ست یا مسابقه اسب دوانی !!!...

 

من نمی فهمم  چرا هیچ کس بر نمی دارد بنویسد از مردها ...

 


از چشم ها و شانه ها و دست هایشان ...

 

از آغوششان ، از عطر تنشان ، از صدایشان ...

 

پر رو می شوند ؟ خب بشوند !...

 

مگر خود شما با هر "دوستت دارمی" تا آسمان نرفته اید ؟!...

 

مگر ما به اتکاء همین دست ها ، همین نگاه ها ...

 

همین آغوش ها در بزنگاه زندگی سر پا نمانده ایم ؟؟؟...

 

من راز این دوست داشتن های پنهانی را نمیفهمم !...

 

من نمی فهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن ، با سکوت ،

 

با انفعال چه ارتباطی دارد ؟!!!...

 


من بلد نیستم در سایه دوستش داشته باشم !...

 

من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند ...

 

من میخواهم "مَردَم" دلش غنج برود از اینکه ،

 

بداند جایی "زنی" دوستش دارد ...

 

من میخواهم زن باشم ...

 

بگذار همه دنیا بداند مردی این حوالی ،

 

دارد ، دوستت دارم های مرا با خود می برد ...

 

 


برچسب‌ها: عشق, زن, مرد, عاشق
 
 
وبت که دیگه آپ نیست، ورودی کامنت هایت را هم بسته ای، ورودی دلت را چه میکتی؟ یه چیزایی تو پروفایلت دیگه نیست! اینجوری منوهای شناسنامه ات را بسته ای؟ فایلهای احساست را چه میکنی؟ فکری به حال دل ما کرده ای؟ گمان نکنم!!! چون ایرانسلت را هم خارج از دسترس کرده ای ... با خودت قهری یا با من؟! نیا! غریبی کن اما ... عطر حضور سابقت هنوز در نت هست ... کامنت های گذریت را میخوانم، برای من فرستاده ای یا برای احساس خودت؟! کامنت هایت را میگویم که یکطرفه است! همانها را هم شاید هر ساعت میخوانم ... فراموش که نمیشوی این قسم به احساس خودت ... لااقل سکوتت را بشکن، بشکن این شکستن مرا! انگار اتوبانت از زنگان به احساسم یکطرفه است!!! عوارضی دلت را چه میکنی؟ کامنت ها را می بندی؟ دلم را که با نبودنت شکسته ای ... با دل خود چه کرده ای؟؟؟!!! من هنوز تو را چشم در راهم ... و مشامم به تمنای عطر گل محمدی. راستی خواهش میکنم تمنا دارم، پروفایل احساست را بی خیال اصلاح شو ...

رها