وقتی دروغ می گویم، دوستم می دارند! راست که می گویم، بیزارند! ...
 
 
 
نویسنده : رها
تاریخ : ٧ آذر ۱۳٩٠
نظرات

دلم میخواد یواشکی دست توی قندون ببرم ... رو دیوار با ماژیک خط بکشم!


دلم میخواد از تاریکی بترسم ... تو شلوارم جیش کنم!


دلم میخواد جیغ خوشحالی بکشم ... آب بازی کنم!


دلم میخواد لباسامو کثیف کنم ... از مامانم کتک بخورم!


دلم میخواد کتابای خواهرمو پاره کنم ... تابستونا جوجه ماشینی بخرم!


دلم میخواد شستمو بخورم ... تو پریز برق دست کنم!


اما حیف! تا میام دو دقیقه بچگی کنم، یادم می افته بزرگ شدم ...



 
 
وبت که دیگه آپ نیست، ورودی کامنت هایت را هم بسته ای، ورودی دلت را چه میکتی؟ یه چیزایی تو پروفایلت دیگه نیست! اینجوری منوهای شناسنامه ات را بسته ای؟ فایلهای احساست را چه میکنی؟ فکری به حال دل ما کرده ای؟ گمان نکنم!!! چون ایرانسلت را هم خارج از دسترس کرده ای ... با خودت قهری یا با من؟! نیا! غریبی کن اما ... عطر حضور سابقت هنوز در نت هست ... کامنت های گذریت را میخوانم، برای من فرستاده ای یا برای احساس خودت؟! کامنت هایت را میگویم که یکطرفه است! همانها را هم شاید هر ساعت میخوانم ... فراموش که نمیشوی این قسم به احساس خودت ... لااقل سکوتت را بشکن، بشکن این شکستن مرا! انگار اتوبانت از زنگان به احساسم یکطرفه است!!! عوارضی دلت را چه میکنی؟ کامنت ها را می بندی؟ دلم را که با نبودنت شکسته ای ... با دل خود چه کرده ای؟؟؟!!! من هنوز تو را چشم در راهم ... و مشامم به تمنای عطر گل محمدی. راستی خواهش میکنم تمنا دارم، پروفایل احساست را بی خیال اصلاح شو ...

رها