وقتی دروغ می گویم، دوستم می دارند! راست که می گویم، بیزارند! ...
 
 
 
نویسنده : رها
تاریخ : ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

دوستی ها کمرنگ؛

بی کسی ها پیداست ...

راست گفتی سهراب؛

آدم اینجا تنهاست ...!


برچسب‌ها: دوستی, بی کسی, آدم, تنهایی
نویسنده : رها
تاریخ : ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
نظرات

 اگه روزی دلم گرفت

یادم باشد

که خدا با من است

که فرشته ها برایم دعا می کنند

که ستاره ها

شب را برایم روشن خواهند کرد

یادم باشد

که قاصدکی در راه است

که بهار نزدیک است

که فردا منتظرم می ماند

که من راه رفتن می دانم و دویدن

و جاده ها

قدم هایم را شماره خواهند کرد

اگه روزی دلم گرفت

یادم باشد

که خدای من اینجاست

همین نزدیکیها

و من ... تنها ... نیستم

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: خدا, دلتنگی, تنهایی, شعر
نویسنده : رها
تاریخ : ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
نظرات

شاعر نیستم اما شعر میگویم

خواننده نیستم اما میخوانم

مومن نیستم اما خدا را عبادت میکنم

نویسنده نیستم اما مینویسم

من آنم که سینه اش غمها برای گفتن دارد

اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم

من آنم که ناشناس بودن را دوست دارم

من آنم که از دل مینویسم

اما انگار کسی دل ندارد که حرفم را بداند


http://www.betterphoto.com/uploads/processed/0018/0406190225341image-532.jpg


برچسب‌ها: تنهایی, دلتنگی, خدا, دل
نویسنده : رها
تاریخ : ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
نظرات

آشناهایم غریبه هایی هستند که تنها اسمشان را میدانم...


برچسب‌ها: آشنا, غریبه, تنهایی
نویسنده : رها
تاریخ : ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
نظرات

 

من کوچ می کنم ...


از بین آدمهایی که


فقط چشمهایشان خیره به خود خواهی خودشان است


آدم های سنگ ...


آدم های آهن ...


آدم های کاغذ ...


یکی بی پاسخت می گذارد!


یکی به التماسهایت نیشخند می زند!


یکی به بهانه یک پرسش عذابت می دهد!


یکی غرورت را به خاک می کشد!


یکی هم ... می شود و دلت را هزار بار میشکند!


لعنت به همه ی خوبی های عالم وقتی کسی قدرش را نمیداند!

لعنت ...


نویسنده : رها
تاریخ : ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
نظرات

مدت هاست که از حرف زدن میترسم! و تو تنها صدای سکوتم را به یاد می آوری

اما این بار به خاطر امروز برایت می گویم ، بخوان

.

.

.

.

.

خواندی! دیدی که چقدر ناگفته داشتم؟ و همه این را غرور نامیدند! و حتی تو..!

این بار فکرم  را تا سر حد فکر ساده نوشتم  تا همه بخوانند!

 

دیروز خاک ساعاتی گریه می کرد انگار باز دلتنگ بود

به هنگام شب باران به آرامی در گوش خاک ندا داد :چک چک چک چک !

این ندا را همه حتی پدرم نیز شنید ،  باران هیچ ترسی ندارد اما ابرها  وادارش کرده بودند تا غرورش ریزش کند!

خاک جان گرفت ، باران نیز آرام یافت...


برچسب‌ها: تنهایی, عشق, باران, بخوان
نویسنده : رها
تاریخ : ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
نظرات

چه بی هیاهوست این خلوت نهانم

شعله ای بیافروز

تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره

تو را به تصویر در آورم

غزلهایم برای توست

چرا که تو قطب زنده غزلهای منی

و من شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم.


برچسب‌ها: تنهایی, عشق, عاشق
 
 
وبت که دیگه آپ نیست، ورودی کامنت هایت را هم بسته ای، ورودی دلت را چه میکتی؟ یه چیزایی تو پروفایلت دیگه نیست! اینجوری منوهای شناسنامه ات را بسته ای؟ فایلهای احساست را چه میکنی؟ فکری به حال دل ما کرده ای؟ گمان نکنم!!! چون ایرانسلت را هم خارج از دسترس کرده ای ... با خودت قهری یا با من؟! نیا! غریبی کن اما ... عطر حضور سابقت هنوز در نت هست ... کامنت های گذریت را میخوانم، برای من فرستاده ای یا برای احساس خودت؟! کامنت هایت را میگویم که یکطرفه است! همانها را هم شاید هر ساعت میخوانم ... فراموش که نمیشوی این قسم به احساس خودت ... لااقل سکوتت را بشکن، بشکن این شکستن مرا! انگار اتوبانت از زنگان به احساسم یکطرفه است!!! عوارضی دلت را چه میکنی؟ کامنت ها را می بندی؟ دلم را که با نبودنت شکسته ای ... با دل خود چه کرده ای؟؟؟!!! من هنوز تو را چشم در راهم ... و مشامم به تمنای عطر گل محمدی. راستی خواهش میکنم تمنا دارم، پروفایل احساست را بی خیال اصلاح شو ...

رها