وقتی دروغ می گویم، دوستم می دارند! راست که می گویم، بیزارند! ...
 
 
 
نویسنده : رها
تاریخ : ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

خسته از هوای آلوده ی شهر

واگن های شلوغ مترو

یا ترافیک سنگین نزدیک غروب

به خانه بر می گردیم!

 

خسته از صدای بلند تلویزیونی که

 اجازه نمی دهد صدای یکدیگر را بشنویم

و ...

 اخبار جنگ و مرگ  در روزنامه و رادیو

خسته از الویه ای که تخم مرغ ندارد!

 

به " خواب " پناه می بریم ...



از " کابوس " قحطی در سومالی

یا زلزله ی ترکیه ...؟!

دوست دارم به " مریخ " پناهنده شوم!

 

 

باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه ...

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟



کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد



باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه، بی بهانه

شایدم٬ گم کرده باشد راه خانه !!!


برچسب‌ها: خسته, کابوس, قحطی, باران
نویسنده : رها
تاریخ : ٢۳ تیر ۱۳٩٠
نظرات

و اینک باران

بر لبه پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور کنم ...


برچسب‌ها: دلتنگی, باران, احساس
نویسنده : رها
تاریخ : ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
نظرات

مدت هاست که از حرف زدن میترسم! و تو تنها صدای سکوتم را به یاد می آوری

اما این بار به خاطر امروز برایت می گویم ، بخوان

.

.

.

.

.

خواندی! دیدی که چقدر ناگفته داشتم؟ و همه این را غرور نامیدند! و حتی تو..!

این بار فکرم  را تا سر حد فکر ساده نوشتم  تا همه بخوانند!

 

دیروز خاک ساعاتی گریه می کرد انگار باز دلتنگ بود

به هنگام شب باران به آرامی در گوش خاک ندا داد :چک چک چک چک !

این ندا را همه حتی پدرم نیز شنید ،  باران هیچ ترسی ندارد اما ابرها  وادارش کرده بودند تا غرورش ریزش کند!

خاک جان گرفت ، باران نیز آرام یافت...


برچسب‌ها: تنهایی, عشق, باران, بخوان
 
 
وبت که دیگه آپ نیست، ورودی کامنت هایت را هم بسته ای، ورودی دلت را چه میکتی؟ یه چیزایی تو پروفایلت دیگه نیست! اینجوری منوهای شناسنامه ات را بسته ای؟ فایلهای احساست را چه میکنی؟ فکری به حال دل ما کرده ای؟ گمان نکنم!!! چون ایرانسلت را هم خارج از دسترس کرده ای ... با خودت قهری یا با من؟! نیا! غریبی کن اما ... عطر حضور سابقت هنوز در نت هست ... کامنت های گذریت را میخوانم، برای من فرستاده ای یا برای احساس خودت؟! کامنت هایت را میگویم که یکطرفه است! همانها را هم شاید هر ساعت میخوانم ... فراموش که نمیشوی این قسم به احساس خودت ... لااقل سکوتت را بشکن، بشکن این شکستن مرا! انگار اتوبانت از زنگان به احساسم یکطرفه است!!! عوارضی دلت را چه میکنی؟ کامنت ها را می بندی؟ دلم را که با نبودنت شکسته ای ... با دل خود چه کرده ای؟؟؟!!! من هنوز تو را چشم در راهم ... و مشامم به تمنای عطر گل محمدی. راستی خواهش میکنم تمنا دارم، پروفایل احساست را بی خیال اصلاح شو ...

رها