وقتی دروغ می گویم، دوستم می دارند! راست که می گویم، بیزارند! ...
 
 
 
نویسنده : رها
تاریخ : ٢ بهمن ۱۳٩٢
نظرات

سختــه درســم…

رســیده وقــت رفتــن…

سر امتحانی که میدونم تهش ردم…

حس میکردم حرفای استاد با خرخوناشه…

اونجــا بود که فهمیدم این قصه اولاشه…

وقت امتحانو ریـ*ـدن به برگمه…

تو خــودت میدونی که ریـ*ـدم الکی جو نده…

حرفای خانــوادمم که نمک زخممــه…

تنها دلخــوشیمم ترم های بعدمــه…

و باز منمــو حسرت یه نمره ی بیســت…

که استاد بنویسه گوشــه ی لیســت…

مــیدونــی چند بــار افتادم برای یه درس بگذریــم…

دیگه بیست گرفتنشم برام مهم نیست…

تو که میدونستی دانشجوی ترم آخرتم...

بگـو با من دیگه چرا د آخــه نوکرتــم؟!


 
 
وبت که دیگه آپ نیست، ورودی کامنت هایت را هم بسته ای، ورودی دلت را چه میکتی؟ یه چیزایی تو پروفایلت دیگه نیست! اینجوری منوهای شناسنامه ات را بسته ای؟ فایلهای احساست را چه میکنی؟ فکری به حال دل ما کرده ای؟ گمان نکنم!!! چون ایرانسلت را هم خارج از دسترس کرده ای ... با خودت قهری یا با من؟! نیا! غریبی کن اما ... عطر حضور سابقت هنوز در نت هست ... کامنت های گذریت را میخوانم، برای من فرستاده ای یا برای احساس خودت؟! کامنت هایت را میگویم که یکطرفه است! همانها را هم شاید هر ساعت میخوانم ... فراموش که نمیشوی این قسم به احساس خودت ... لااقل سکوتت را بشکن، بشکن این شکستن مرا! انگار اتوبانت از زنگان به احساسم یکطرفه است!!! عوارضی دلت را چه میکنی؟ کامنت ها را می بندی؟ دلم را که با نبودنت شکسته ای ... با دل خود چه کرده ای؟؟؟!!! من هنوز تو را چشم در راهم ... و مشامم به تمنای عطر گل محمدی. راستی خواهش میکنم تمنا دارم، پروفایل احساست را بی خیال اصلاح شو ...

رها