وقتی دروغ می گویم، دوستم می دارند! راست که می گویم، بیزارند! ...
 
 
 
نویسنده : رها
تاریخ : ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر

بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید

نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن


قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه

بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه

نتیجه اخلاقی : با ادب شدن


قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت

بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت

نتیجه اخلاقی : متواضع شدن


قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث

بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت

نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن


قبل از ازدواج : رفتن به اماکن تفریحی

بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم

نتیجه اخلاقی : صله رحم


قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره

بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف

نتیجه اخلاقی : آموزش های کاربردی و مفید


قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از بابا

بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم

نتیجه اخلاقی : با سخاوت شدن

قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر

بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و نان

نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی

قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی

بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه

نتیجه اخلاقی : امنیت کامل


برچسب‌ها: ازدواج, طنز, همسر, فایده
نویسنده : رها
تاریخ : ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

خسته از هوای آلوده ی شهر

واگن های شلوغ مترو

یا ترافیک سنگین نزدیک غروب

به خانه بر می گردیم!

 

خسته از صدای بلند تلویزیونی که

 اجازه نمی دهد صدای یکدیگر را بشنویم

و ...

 اخبار جنگ و مرگ  در روزنامه و رادیو

خسته از الویه ای که تخم مرغ ندارد!

 

به " خواب " پناه می بریم ...



از " کابوس " قحطی در سومالی

یا زلزله ی ترکیه ...؟!

دوست دارم به " مریخ " پناهنده شوم!

 

 

باز باران با ترانه ... می خورد بر بام خانه ...

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟



کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد



باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه، بی بهانه

شایدم٬ گم کرده باشد راه خانه !!!


برچسب‌ها: خسته, کابوس, باران, قحطی
نویسنده : رها
تاریخ : ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

ماهواره ها در جهان کنونی

ماهواره‌ها در جهان کنونی یک طوری به ما تهاجم کرده‌اند که همه‌‌اش به ما حرف‌های بد می‌گویند و استکبار جهانی می‌باشد.

این ماهواره ما هم هی خراب است.

چون همه‌‌اش شبکه‌های گداها را نشان می‌دهد.

از آن آدم‌هایی که از بس گدا می‌باشند و پول ندارند لباس بخرند تن‌شان کنند.

اگر ماهواره راست می‌گوید پولدارها را نشان بدهد.

ماهواره بد است همه‌اش سالوادور زن نمی‌گیرد و دخترهای مردم را سرکار می‌گذارد.

البته من دلم خنک می‌شود، از بس که ویکتوریا هم هی مردها را سرکار می‌گذاشت.

ماهواره بد است هی وسط فیلم به آدم آگهی نشان می‌دهد که دستگاه بفروشند تا شکم و دماغ آدم‌ها کوچک شود.

اصلاً نه کارتون دارد نه جشن رمضان.

خدا را شکر ما در خانه‌مان ماهواره نداریم، چون ناموس‌دار می‌باشیم.

اینها هم که گفتم همه‌اش را در تاکسی دیده و شنیده‌ام.


برچسب‌ها: طنز, انشا, ماهواره, کودک
نویسنده : رها
تاریخ : ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

دوستی ها کمرنگ؛

بی کسی ها پیداست ...

راست گفتی سهراب؛

آدم اینجا تنهاست ...!


برچسب‌ها: دوستی, بی کسی, تنهایی, آدم
نویسنده : رها
تاریخ : ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

نوشتم شعری از دل غصه هایم .......... ز اندوه و غم و این اشک هایم

ز ویرانی ز فقرو بی رفیقی .......... ز اشک و آه یاران قدیمی

ز نفتی که قراراست پول باشد .......... که اما  . . .

ز نان و شیرو حلوا و خوراکی .......... زقیمت ها که میرن جاده خاکی

زقبض آب و برق و گازو تلفن .......... که میگویند برو تهران LA کن

ندیدم من در اینجا رنگ شادی .......... اگر شادی نخواهی سربه راهی

ز سیما و صدایش در گذر که .......... ندارد هیچ برنامه در شبکه

که تا دکمه زنی TV شود ON .......... شود غصه شروع با اشک یاران

فلان کشور شدست در داخلش جنگ ........... در ایران هر جوانی میزند بنگ


فلان مردک شروع کرد رفتش ایلام .......... شروع کرد شرح رفتنش به ایلام

شدم کفری من از اینکار TV .......... صدا کردم فرزندم به تیزی

بیا ای بچه این پولو بگیرش .......... دیدی همسایمون یک چیز(دیش) خریدش

برو تو هم برایم ... .......... (از اونا بخر باهم نگا کنیم)

حالا بگذر بی خی خی تلویزیون .......... میای با هم بریم یکم به بیرون

چو من در واکنم از در به بیرون .......... گذارم این قدم از درب بیرون

پشیمانم ز بیرون رفتنم من .......... که میترسم ز جیب و باسنم من

که آخر در خیابان جنگ بودش .......... برایم فحش و مشت آهنگ بودش

در اینجا در پیاده رو نگا کن .......... گدای درب منزل را رها کن

نگا کن جیب آن بیچاره را که .......... زدن دزدان و کردندش تلکه

بریدم چشم هایم از نگاهش .......... نمیخواهم بگیرم من سراغش

به امید خرید یک خوراکی .......... دویدم من مغازه هول هولکی

یهو دیدم که قیمت ها فزون شد .......... تمام میوه ها یههو گرون شد

شدم نادم ز تصمیم خودم من .......... زدم ضجه ز اشک و ماتمم من

برون کردم خود را از مغازه .......... گرفتم راه خود را تا به خانه

 

بیت سوم .مصراع دوم: سانسور شده

بیت پنجم.مصراع دوم: LA: این کلمه رو از ترانه ی ( ساسی مانکن) برداشته شده که میگه: تهرانو ال ای کن عطرمو اسپری کن .... (یعنی تهرانو رها کن و برو لس آنجلس (LA یعنی لس آنجلس). (در کل یعنی: قبض ها و خرج های سنگین زندگی باعث میشن که مردم مجبور بشن از تهران (مجازا ایران) فرار کنند.

بیت دهم: منظور سفرهای ...

بیت شانزدهم.مصراع دوم: (ببخشید دیگه بی ادبی شده!): منظور فساد زیاد تو مملکته که حتی نویسنده (که پسر هست) میترسه.

 

امیرعلی موسوی


برچسب‌ها: طنز, سیاسی, زندگی, شعر طنز
نویسنده : رها
تاریخ : ٩ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

پیاده از کنارت گذشتم ، گفتی : " قیمتت چنده خوشگله؟ "

سواره از کنارت گذشتم ، گفتی : " برو پشت ماشین لباسشویی بنشین! "

در صف نان ، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه ، نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیر باران منتظر تاکسی بودم ، مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ ، وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!


در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی : " زهرمار! "

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت ، فحش خواهر و مادر بود!

در پارک ، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!  

نتوانستم به استادیوم بیایم ، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!  

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است!


من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده‌ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصار طلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباس‌هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ!


من باید غذا بپزم و به بچه‌ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر!

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن ، گفتی بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی ، گفتی بچه مال پدر است!

 

 

من قصد توهین به هیچ کسی رو نداشتم و فقط این مطلب توجهم رو جلب کرد و از اون در وبلاگم استفاده کردم ... در ضمن لازمه اضافه کنم همه ی خانم ها و آقایون ایرانی اینطور نیستند.

البته دوست محترمم "آقا نوید" زحمت کشیدن و جوابیه ی "یک مرد ایرانی" رو هم برای من فرستادند و من هم اون رو در ادامه ی مطلب گذاشتم:


نویسنده : رها
تاریخ : ٧ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

در برابر چشم‌های آسمان

ابر را

در برابر چشم‌های ابر

باد را

در برابر چشم‌های باد

باران را

در برابر چشم‌های باران

خاک را

دزدیدند،

و سرانجام در برابر همه چشم‌ها

دو چشم زنده را زنده به گور کردند

چشم‌هایی که دزدها را دیده بودند.